بفهمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم
من برنده ام ... چون نجواهایم را به ترانه های ماندگار تبدیل می کنم.
دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بسازه
گر برگ درخت در پاییز نمی افتاد، جایی برای روئیدن برگ های بهاری پیدا نمی شد
آن کس که با داشته های خوب خود خوشحال نیست ، با برآورده شدن آرزوهایش نیز خوشحال نخواهد بود.
درازترین سفر با یک گام برداشتن آغاز می شود.
جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد
زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انیشتن
راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟
قفس داران سکوتم را شکستند/دل دائم صبورم را شکستند/به جرم پا به پائي عشق رفتن/پرو بال عبورم را شکستند/مرا از خلوتم بيرون کشيدند/چه بي پروا حضورم را شکستند/تمنا در نگاهم موج مي زد/ولي رويای دورم را شکستند
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه .
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته
که ازش هیچ سوتعبیری نمی شه .
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره
یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه .
دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه !
دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم
می فهمیش ... دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما
بدون شمارش و حساب و کتاب .
دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده .
یعنی اگه هستی همیشه هستی و کنار همه با منی ٬ نه گاهی ... نه بنا به اقتضا ... نه به شرط خلوت و تنهایی ... دوست یعنی تو نماینده ی منی ٬ حتی اگه نباشم ... حتی اگه نباشی .
دوست یعنی صادقم ٬ یعنی بی ریام ٬ یعنی به رویاهای مشترک به یه اندازه فکر می کنم ... یعنی گاهی من دستت رو می گیرم و گاهی تو با من تاتی تاتی می کنی ...
دوست یعنی اینکه نبینم دلتنگ باشی و نبینم برای درددل کردن ٬
روزهات صرف شمارش دقیقه و ساعت بشه تا شنونده ی حرفهای ساده و شاید تکراری ات باشم ...
دوست یعنی کم نیار و جا نزن تا وقتی حواسم به توئه ... یعنی باکی نداشته باش
از سختی و تلخی و بی رحمی روزگار ... یعنی دعای من همیشه همراه توئه ...
دوست یعنی ...
"زندگی با ماجراهای فراوانش
ظاهری دارد ٬ بسان بیشه ای بغرنج و در هم باف
ماجراها گونا گون و رنگ وارنگ ست .
چیست اما ساده تر از این ٬ که در باطن
تار و پود هیچی و پوچی هماهنگ ست ؟ "
* لطفا برای تعبیر کلمه ی "دوست" حرمت نگه دارین! همین ...
bacheha Salam che ghad farci tayp kardan sakhte ,, Mordam ta in yezararo Farci Tayp konam ,,, kheyli az Dostan Migan ,, khaheshan Farci benevis ,, , be khoda Dostane Golam ,, man aslan nemitonam farci Text konam ,,, Hazeram be zabane latin 20 Safe Text konam vali hata 2 khat farci text Nakonam ,, kheyli sakhte Farci Tayp kardan ,,,, ye Adam peyda She be man Farci text Kardan yad bede ,,,,,,, lol ,,,,,,, Shokhi kardam ,,, hamatono Dost daram ,,, dar zemn harkiam ID mano mikhad ine
کودک 4 سالهای که بهعلت تعجیل اعضای خانوادهاش برای تماشای سریال «جومونگ»، در بیرون شهر به فراموشی سپرده شده بود، در تنهایی و تاریکی شب جان خود را از دست داد.
هفته گذشته دو خانواده که برای تفریح به اطراف شهر آباده در استان فارس، رفته بودند، عصرگاه حوالی پخش سریال «جومونگ» با عجله خود را آماده بازگشت کردند. آنها سوار خودروهایشان شده و برای رسیدن به پخش سریال با دستپاچگی صحرا را ترک و به منزل مراجعه میکنند.
خانوادهها هر کدام به خانه خود رفته و سریال را میبینند. چند ساعت بعد در آخرین ساعات شب، یکی از خانوادهها باخانواده دیگر تماس گرفته و میگوید که تصمیم دارند برای برگرداندن دخترکشان به منزل آنها بروند.
اما خانواده دیگر اعلام میدارد که کودک با خودروی آنها نیامده و میپرسند که «مگر خودتان او را نیاوردهاید»؟! در نهایت معلوم میشود که دختر بچه 4 ساله را از هول نرسیدن به پخش سریال جومونگ در بیابان جا گذاشتهاند.
دو خانواده با دستپاچگی به بیرون شهر رفته و منطقهای را که از آن مراجعت کرده بودند جستجو مینمایند و دخترک بیچاره را پشت یک تخته سنگ در حالیکه بهخود پیچیده شده و جان باخته بود، مییابند.